تبلیغات
صــدای دنیـــا

صــدای دنیـــا

♥وقتــی دلــــم بــه سمت تـــو مایـــل نمــی‌شــود بایـــــد بگـویــم اســم دلــــم، دل نمــی‌شـود♥

تقدیم به همه عاشقان

داشتن و خواستن بعضی از ادما توی زندگی تاوان میخواد...

تاوانشم حسرت و تنهاییه

اما من هنوزم میگم تاوانش قشنگه.

   دیشب که داشتم تو خیابون قدم میزدم دو نفرو دیدم که خعلی شبیه ما بودن...

نگاه کردناشون...

خندیدناشون...

راه رفتناشون...

یه دفه...یه دفهیاد روزی افتادم که توو خیابون اروم در گوشت گفتم:

              دوستت دارم...

تو بلند خندیدی ولی من ترسیدم...نه واسه خنده ی تو,

واسه نگاه مردم شهر

اخه خنده ت انقد قشنگ بود که ترسیدم همه عاشقت بشن

         واسه همینم توو دلم چن بار به خودم لعنت فرستادم.

وااااای...

حالا امروز من اینجا تنها با خودم نشستم و ارزوم شده

یه بار دیگه بگم دوستت دارم و تو بلند بخندی ....

حالا م اینجا رو نیمکت تنهائیام نشستم و به ماه نیگا میکنم.

انگار...انگار اونم داره به من میخنده.

     هه...

میدونم داره به چی فکر میکنه...

داره میگه بازم شب شد و باید برگردی به خونت .

اتاقتو , تختخواب مثلا دو نفره تو...

هر وقت هوا تاریک میشه چشای منم از گریه خیس میشه.

وقتی با این فکر میکنم که باید برگردم  به اون خونه ای ک یه کسی دیگه

جای تو درو برام باز میکنه, گریه م میگیره.

دوباره یه شب دیگه...

باید به کسی که دوسش ندارم بگم سلام عزیزم

یا باید لبخند بزنم و بگم خوبم یا حتی به دروغ بگم  دوستت دارم.

اما یواشکی توی دلم بگم دروغ گفتم

من هنوزم اونو دوس دارم...

باز یه شب دیگه اومد و تو نیومدی؟؟؟

میدونستی اینجا یکی ارزوشه جای تو باشه؟

همونی که توو خونمه و منو دوس داره اما من دوسش ندارم!!!

راستی میخوام رو تختخوابی که جای توئه یه عروسک بزارم

ترجیح میدم جای تو رو به یه عروسک ساکت و بی روح بدم

تا به ادمی که نمیتونم دوسش داشته باشم.

      اره...جرات اینو دارم که

بگم با تموم بی رحمی و بی معرفتیت از همه بیشتر دوستت دارم...

یادته یه روز بهم گفتی این ادما تو رو از من میگیرن؟؟

منم بهت خندیدم و گفتم اونا فقط یه ادمن برا من.

     اما تو...

تو ک میدونستی برام با همه فرق داری

تو ک میدونستی  کارایی که برا تو کردم رو برا کسی انجام ندادم

تو ک میدونستی حاظرم از همه اون ادمایی که بقول تو منو از تو میگیرن بگذرم!!!

     حالا بهم بگو...

حالا بهم بگو تویی ک همه اینا رو میدونی

چرا جات کنار من توو این اتاق رو این تخت خالیه؟؟؟

    نمیدونی...

نمیدونی چقد سخته از ادمی که دوسش نداری یه تصویر مجازی بسازی

شبیه عشقت...

مجبور باشی از لبخند ماه تا سلام صبح کنارش باشی.

    میفهمی چی میگم؟؟!!!

راستی یادته یه بار به ماه نیگا میکردمو سرمو چرخوندی سمت خودت  و گفتی

ماه تو منم ...پس اسمونو نیگا نکن...

   از اونموقع تا امشب اسمونو نیگا نکردم.

اما امشب میخوام نیگاش کنم...فقط از لج تو

تا شاید مث قدیمات حسادت کنی و برگردی.

  وااای...امروزم داره تموم میشه...

باز منم و یه تختخواب و یه عروسکی که لا اقل مث مردم این شهر

 وقتی از تو میگم منو سرزنش نمیکنه.

    هیچ وقت ... هیچ وقت این عروسکو از رو تختم بر نمیدارم

تا کسی به جای تو اینجا نخوابه.

     داره امشبم تموم میشه

    کاش فردا شب...


+ نوشته شده در پنجشنبه 5 تیر 1393 ساعت 20:18 توسط ?H?H?A? | نظرات()



تلـــخ...

آدرس بدم تشریف بیارید یه چای دور هم بزنیم!؟ 
 
   قلم کاغذ دستت باشه بگم... 
  
  سر همون خیابونی که دخترای شهرم واس یه شب جای خواب، منتظر یه ماشین شاسی بلندن!!       
   
 همون ماشینی که حاجی با دور زدن مکه خریده واس پسرش
     
 اون خیابونو مستقیم بیا ولی چشماتو ببند!!
 
          باز که باشه دلت سنگ میشه!!          

  عادی میشه واست که سر چهارراه محلمون دختر9ساله داره میرقصه وپدرش داره دف میزنه  واسه اون هزار تومنی که تو بش نمیدی!
    
  مستقیم بیا و هف هش تا دختر بچه ای که دستشونو به سمتت دراز کردنو رد کن!   
   
   بیا سر کوچه ای که یه مرد پنجاه ساله تا کمر خم شده توی سطل زباله!!!دیدیش؟؟؟   

   اون کوچه رو بپیچ بیا تووو!
 
     میرسی به یه خونه ای که یه زن21ساله واس اینکه عاقبتش مث دخترای سر خیابون اولی نشه، داره رختِ همون حاجی رو میشوره که واس پسرش ماشین      شاسی بلند خریده!!!

          نه اینکه حاجی لباسشویی نداره! نه!!! داره عزیز
     
          ولی از شماچه پنهون حاجی دلش گیر این دخترس!! 

          باخدا عهد کرده تاوقتی که یه شب با این دختره نخوابیده، رختاشو بده اون بشوره!!!!          
  
   
      رسیدی مشتی؟؟؟؟   
  
     بیشین پای سفره دلم، 

     چایی خونه ی دل من از قهوه ی اصل فرانسه هم تلخ تره!!
   
       بزن داداشم!!!
 
     بزن خواهرم!!!
   
   نوووووووووش جوووونت!!          

    یه چایی که این حرفا رو نداره.......... 


+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1392 ساعت 12:20 توسط ?H?H?A? | نظرات()



درد نوشته...

او-: بیدار شو دیگه !!!


من-: بیدارم ... چرا گیر می‌دی؟!!!


او-: درد داری؟!!!


من-: اوهوم ...


او-: می خوای داد بزنی؟!!!


من-: نه ...


او-: دوباره رفتی سراغش؟!!!


من-: حوصله جر و بحث با تو یكی و ندارم ... میشه تنهام بذاری ...


او-: باشه ... فقط ...


من-: فقط چی؟!!!


او-: می خواستم یادآوری كنم من و تو داشتیم رو یه چیزی كار می‌كردیم ...


من-: نیازی به یادآوری نیس ... یادمه ...

       من یك روحم كه تنی رو بهمراه داره  نه یه تن كه روحش و بدنبال می‌كشه ... 


او-: پس یادت باشه اصل كار " روح ه " نه هیچ چیز دیگه ...  

       سعی كن آرومش كنی ...


من-: دارم تلاشم و می كنم ... اگه تنهام بزاری ...


او-: اكی.



+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 11:51 توسط ?H?H?A? | نظرات()



دست تقدیــــــــر...

مینویسم اولین نامه بعد یکسال و دو ماه

خنده داره واسم هیچ چیزی نمونده

جز ی خودکار و ورق

یه نفس از عمق احساس و آه


حال و احوالت چطوره؟

کوکه کوکی یا بمی؟

خوبه خوبی و هنوزم داری گردو میشکنی؟


اگه  میپرسی ز حال و روز من حرفی ندارم

خط بکش رو نقطه های زخم کهنه زخمی نزارم

هنوز دستام بوی عطر دست دیگه نگرفته

با خودم همش میگم اونکه رفته دیگه رفته


یادمه یکی میگفت که فراموش میشه خاطراتمون ززود

فراموش که نشد هیچ تازه این اول راه بود


به خودم دلداری میدم

دست
تقدیر این چنین بود

بشکنه کور بشه
تقدیر

که همیشه در کمین بود


سرتو درد نیارم

اخر نامه رسیده

وقتشه بشه مچاله

تا کسی چیزی ندیده


             هنوز دستمام بوی عطر دست دیگه نگرفته.





+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 10:52 توسط ?H?H?A? | نظرات()



درد نوشته خودم...

او: چته؟


مــــن: طوریم نیس ...


او: تو گه خوردی ... از سر و روت می باره یه مرگیت هست ... چه مرگته حالا؟!!!


مــــن: نمی دونم ...


او: نمی دونی یا نمی خوای بگی؟!!!


مــــن: خسته ام ... بریدم ... همین.


او: بنال ببینم چته؟!!! اینقدم نگو همین ... حالم و بهم می زنه این جملت.


مــــن: جمله نیس كه، كلمس.


او: هر چی كه هس ... با من كل كل نكن ... من از تو خرترما!


مــــن: باشه تو خرتر ... تو ترتر ...تو بهتر... تو عالیتر ... با این همه تر به كجا


رسیدی؟!!! تو هم كه بدتر از من تو گردن


رفتی فرو ... فقط از بس پررویی، بروت نمی یاری ...


او: گفتم چته؟!!!


مــــن: هیچیم نیس ... فقط داغونم ... سرگردون ...آویزون ... آلوده ... تمام اندیشه


هام سوخته...


حرفام با عملم تناسب ندارن ... از خودم بدم میاد ... دستم به هیج جا نمی رسه...


فكر می كنم دارم خودم و گول می زنم ... فكر می كنم دارم توجیح می كنم كارامو

، خودمو و این زندگی سگی رو...


هیچكس و ندارم باهاش حرف بزنم ...كسی كه بفهمه چی می گم و چی می خوام...


دارم خفه می شم ...   


او: ......


مـــــن: چرا هیچی نمی گی؟!!!


او: چی بگم؟


مـــــن: یه چیزی بگو دیگه ... تو كه از اول بودی و دیدی چقدر تلاش كردم كه متفاوت باشم ...


كه متفاوت زندگی كنم ... كه یكی نباشم مثل این آدمای معمولی توو كوچه و بازار ...


دیدی چی شد آخرش ...؟؟ هیچ گهی نشدم ...


او: ......


مــــن: یه چیزی بگو؟!!!


او: حرفی ندارم. همین.



+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1392 ساعت 11:14 توسط ?H?H?A? | نظرات()



دل تنـــــــگی...

ان لحظــه که دلتنـــگ میشوم

خود به خود هوس باران میکنم..

ان لحظه که اشک از چشمانم سرازیر میشود

هوس یک کوچه تنها را میکنم.

ان لحظه است که :

دلم میخواهد زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم.

قدم بزنم تا خیس خیس شوم.

خیس تر از قطره های باران...

خیس تر از اسمان و درختان.

ان لحظه که خیس میشوم میخواهم باز زیر باران بمانم.

دلم نمیخواهد باران قطع شود.

دلم میخواهد همچو اسمان که بغضش را خالی میکند خالی شوم از

 دلـــــــتنگی ها...

از شبهای پر تنهایی...

از اینهمه درد...

از اینهمه اشک...

از اینهمه بغض...

از اینهمه مشکل...

از اینهمه احساس...

ولی تنها صدای باران را میشنوم و

اشک میریزم و ارزوی مرگم را میکنم.

دلم میخواهد اسمان با اشکهایش سیل به پا کند تا

دیگر تنهایی را احساس نکنم

چون باران در کنارم است...

چون لحظه ای که باران می بارد بغضی عجیب گلویم را میگیرد.

دلم میخواهد همچو اسمان که صدای رعدش پنجره خانه مان را میلرزاند

         فریـــــــــــــــــــــــــاد بزنم.

                               Avazak.ir Line39 تصاویر جداکننده متن (3)
دلم میگیرد

دلم برای دلم میگیرد...

برای سهم ناعادلانه اش میگیرد...

دلم برای غمهای دلم میگیرد...

دلداریش ندهید...

بازم میگم :

آدم تنها حرف حالیش نمیشه لطفا برام فلسفه نبافید...




+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 20:36 توسط ?H?H?A? | نظرات()



تنهــــــایــی...

هِی رفیق...!

طاقت بیار...همه چی درست میشه...

این روزا دیگه آه در بساط ندارم...

فقط مشروب میخورمو سیگار میکشم...

همین...

خیلی وقته اشک نمیریزم...نمیدونم...!

دارم بزرگ میشم یا سنگ...!!!خدا میدونه...

چرا روشن نمیشه...؟

نه شبم...

نه سیگارم...

نه تکلیفم...

تو نماز بخون...من مشروب میخورم...

فرقی نداره...

باور کن هردومون تا خدا میریم...

سیگار کشیدن درد نداره...

کسی که سیگار میکشه درد داره...

بفهم لعنتی...بفهم...
.
ای کاش نقشه ی سرزمینم به جای گربه شبیه سگ بود تا

 مردمش به جای این همه خیانت با وفا بودن...

به سلامتی همه با معرفتاااااااااااااااااااااا...

ایمان آوردم به تنهایی...

آخ که چقد دلم کسی رو نمیخواد...

به سلامتی خودم که بغض مزه ام بود

و اشک مشروبم...

وقتی که تو ساده میرفتی و میگفتی:

نوووووووووووووووش...

به سلامتی خودم که موندم زیرِ آواری که

یه روزی محکم ترین تکیه گاهم بود...

به سلامتی خودم

چون کسی رو ندارم که دستمو بگیره...

خدایا تا خِرخِره پر از تنهایی ام...

آدم تنها حرف حالیش نمیشه...

لطفا واسش فلسفه نبافید...

سیگار...
               مشروب...
                                با طعم هم آغوش...
و این یعنی:
                 فراموشی...
فراموشی...
فراموشی...


+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت 11:41 توسط ?H?H?A? | نظرات()



.: تعداد کل صفحات 5 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]